چراغ قرمز

روزگاری شد و کسی مرد ره عشق ندید....

چراغ قرمز

روزگاری شد و کسی مرد ره عشق ندید....

مشخصات بلاگ

سلام. این وبلاگ متعلق به اینجانب با نام مستعار فریبرز بیدکانی است
مطالب شخصی دارای مالکیت معنویست. انتشار مطالب با ذکر نام نویسنده مانعی ندارد.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خلسه» ثبت شده است

این قصه را فقط به این دلیل می نویسم که از حافظه ام پاک نشود. منتقدان گرامی و دوستان عزیز لطفا گیر الکی ندهند.

از خواب بیدار شدم دیدم که درون کیسه خوابم. زیپش را پایین کشیدم و از آن خارج شدم. بلند شدم و با حیرت به جایی که نمیدانستم کجاست نگاه میکردم. بیابانی بود که در افق تا چشم در آن تاریکی کار می کرد هموار به نظر می رسید. مه همه جا را گرفته و شبنم روی بوته های کویری نشسته بود.در پس مه، ماه کامل به سختی در آسمان می درخشید. هوا زیاد سرد نبود ولی چون رطوبت داشت به استخوان می زد.

پایینم را نگاه کردم. هفت هشت نفری به ردیف در کنارم خواب بودند. هیچ کدام از آنها را نمی شناختم. همه همسن من به نظر می آمدند. اطرافم را نگاه کردم. دیوار های آجری نوسازی به ارتفاع دو یا سه متر و طول سه چهار متر از زمین سر بر آورده بودند. هیچ نظم خواصی در آنها دیده نمیشد. بعضی از آنها دو به دو یا سه تا سه تا کنجی را می ساختند که ما در کنار یکی از آنها بودیم.

خیلی آرام طوری کسی از خواب بیدار نشود قدم برداشتم و به حرکت افتادم. فقط صدای خش خش سنگ ریزه ها زیر کفشم به گوش می رسید. با کنجکاوی به اطرافم نگاه می کردم. دیوار های سفید به خوبی در آن شب سیاه دیده می شد. از جای خوابم دور شدم تا اطرافم را بررسی کنم. مجموعه ای از این دیوار ها در وسط بیابان بود. و افق در تاریکی محو می شد.از جای اولیه خیلی دور شدم. و فکر کردم کسانی که خواب بودند را گم کرده ام.

سرم را چرخاندم ناگهان دختری را دیدم که کنار دیواری تکی ایستاده. لباس هایش همه سیاه بود فقط دست ها و صورتش پوشیده نبود. جلو رفتم و نگاهش کردم. با اینکه کنارش بودم چهره اش را نمی توانستم ببینم. پرسیدم شما کی هستید؟ جواب نداد. گفتم شما اینجا چکار میکنید؟ چیزی نگفت. به دست هایش نگاه کردم. ناگهان بی اختیار آنها را گرفتم. سرد بودند اما چند لحظه بعد یک باره در میان دست های من گرم شدند. موجی از گرما و انرژی در میان ما در جریان پیدا کرد. احساس کردم سالهاست که او را میشناسم و یا سالهاست که به دنبال او گشته ام. سرش را میان دو دست گرفتم و صورتش را لمس کردم بی اختیار سمت او رفتم. لب هایمان یکدیگر را لمس کردند و ناگهان از خواب بیدار شدم

فریبرز بیدکانی.

  • فریبز بیدکانی