چراغ قرمز

روزگاری شد و کسی مرد ره عشق ندید....

چراغ قرمز

روزگاری شد و کسی مرد ره عشق ندید....

مشخصات بلاگ

سلام. این وبلاگ متعلق به اینجانب با نام مستعار فریبرز بیدکانی است
مطالب شخصی دارای مالکیت معنویست. انتشار مطالب با ذکر نام نویسنده مانعی ندارد.

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین مطالب

آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد. شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام. و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی. مریدی گفت:" یا شیخ ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟" شیخ گفت:" نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است." راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند، فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند. شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت:" قاعدتن نباید این طور می شد!" سپس رو به پخمه کردی و گفت:"تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟" پخمه گفت:"آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!"

  • فریبز بیدکانی

 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

  • فریبز بیدکانی


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

  • فریبز بیدکانی

سلام دوستان می دانیم هزینه خرید کتاب در کشورمان کمر شکن است و خرید کتاب به صرفه نیست آن هم کتاب های ستبر که در چند جلد به فروش می رسند. اینجانب بر این عقیده ام که نشر کتاب pdf باتوجه شرایط کشورمان کاری کاملا سازگار با اخلاق است. زیرا به توسعه فرهنگ کشورمان کمک میکند

لینک دانلود کتاب کلیدر از مدیافایر با حجم 30 مگابایت

http://www.mediafire.com/?cq3mza89cukfcvd


 

 

  • فریبز بیدکانی

این قصه را فقط به این دلیل می نویسم که از حافظه ام پاک نشود. منتقدان گرامی و دوستان عزیز لطفا گیر الکی ندهند.

از خواب بیدار شدم دیدم که درون کیسه خوابم. زیپش را پایین کشیدم و از آن خارج شدم. بلند شدم و با حیرت به جایی که نمیدانستم کجاست نگاه میکردم. بیابانی بود که در افق تا چشم در آن تاریکی کار می کرد هموار به نظر می رسید. مه همه جا را گرفته و شبنم روی بوته های کویری نشسته بود.در پس مه، ماه کامل به سختی در آسمان می درخشید. هوا زیاد سرد نبود ولی چون رطوبت داشت به استخوان می زد.

پایینم را نگاه کردم. هفت هشت نفری به ردیف در کنارم خواب بودند. هیچ کدام از آنها را نمی شناختم. همه همسن من به نظر می آمدند. اطرافم را نگاه کردم. دیوار های آجری نوسازی به ارتفاع دو یا سه متر و طول سه چهار متر از زمین سر بر آورده بودند. هیچ نظم خواصی در آنها دیده نمیشد. بعضی از آنها دو به دو یا سه تا سه تا کنجی را می ساختند که ما در کنار یکی از آنها بودیم.

خیلی آرام طوری کسی از خواب بیدار نشود قدم برداشتم و به حرکت افتادم. فقط صدای خش خش سنگ ریزه ها زیر کفشم به گوش می رسید. با کنجکاوی به اطرافم نگاه می کردم. دیوار های سفید به خوبی در آن شب سیاه دیده می شد. از جای خوابم دور شدم تا اطرافم را بررسی کنم. مجموعه ای از این دیوار ها در وسط بیابان بود. و افق در تاریکی محو می شد.از جای اولیه خیلی دور شدم. و فکر کردم کسانی که خواب بودند را گم کرده ام.

سرم را چرخاندم ناگهان دختری را دیدم که کنار دیواری تکی ایستاده. لباس هایش همه سیاه بود فقط دست ها و صورتش پوشیده نبود. جلو رفتم و نگاهش کردم. با اینکه کنارش بودم چهره اش را نمی توانستم ببینم. پرسیدم شما کی هستید؟ جواب نداد. گفتم شما اینجا چکار میکنید؟ چیزی نگفت. به دست هایش نگاه کردم. ناگهان بی اختیار آنها را گرفتم. سرد بودند اما چند لحظه بعد یک باره در میان دست های من گرم شدند. موجی از گرما و انرژی در میان ما در جریان پیدا کرد. احساس کردم سالهاست که او را میشناسم و یا سالهاست که به دنبال او گشته ام. سرش را میان دو دست گرفتم و صورتش را لمس کردم بی اختیار سمت او رفتم. لب هایمان یکدیگر را لمس کردند و ناگهان از خواب بیدار شدم

فریبرز بیدکانی.

  • فریبز بیدکانی

شغالی گر،

ماه بلند را دشنام گفت ـ

پیرانشان مگر نجات از بیماری را

تجویزی این چنین فرموده بودند.

فرزانه در خیال خودی اما ،

آنکه به تندر پارس می کند.

گمان مدار که به قانون بوعلی حتی

جنون را نشانی از این آشکاره تر

به دست کرده باشند

  • فریبز بیدکانی